تبلیغات
آهنگ شاد و غمگین ، ویدئو و آلبوم روز - هزاران داستان زیبا و جذاب
آهنگ شاد و غمگین ، ویدئو و آلبوم روز
دانلود آهنگ شاد و غمگین جدید و به روز , آلبوم های ایرانی و خارجی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع داستانهای زیبا و جذاب



بازدید كننده عزیز شما در قسمت داستانهای زیبا و جذاب هستید
اگر دنبال داستانهای دیگری هستید میتوانید از موضوعات زیر به قسمتهای مختلف داستانها مراجعه كنید.
---------------------------------
موضوعات كلی داستانها

داستانهای آموزنده

داستانهای عاشقانه

داستانهای زیبا و جذاب

داستانهای زیبا و شیرین ملانصرالدین

داستانهای دوستی

داستانهای كوتاه

---------------------------------
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
 هزاران داستانهای زیبا و جذاب


توجه : داستانهای جدید زیبا و جذاب  كه در سایت قرار میگیرند فقط در همین صفحه و بالاتر از همه داستانهای قبلی قرار میگیرند.



4- داستان بسیار زیبای دو بیمار

( تاریخ : 1388.11.20 )

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.

روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.


قسمت نظرات

3 - داستان زیبای راه بهشت

( تاریخ : 1388.11.20 )

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان : "روز به خیر، اینجا بهشت است." -"چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: "روز بخیر!"مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:"باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!"
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند.

قسمت نظرات


2- داستان دو پسر پادشاه

( تاریخ : 1388.11.19 )

روزى روزگارى، در یكى از سرزمین‌هاى دور، آنجا آسمانش آبى و زمینش سبز است، پادشاهى زندگى مى‌كرد – برخلاف بیشتر پادشاهان – عادل و رعیت‌پرور. سالها پشت سر هم مى‌گذشت و مردم كشور قصه ما به خوبى و خوشى و شادمانى زندگى مى‌كردند.

تا اینكه در یكى از روزهاى دل‌انگیز بهارى پادشاه عادل و رعیت پرور قصه ما در بستر بیماری افتاد. و از آنجا كه پادشاه – برخلاف بیشتر پادشاهان – بسیار محبوب بود، از سراسر مملكت طبیبان حاذق و كاركشته براى درمان او راهی قصر با‌شكوه پادشاه شدند. ولى از بخت بد، از دست هیچ كدامشان كارى ساخته نبود. بالاخره یك روز كه پادشاه فهمید كه دیگر عمرش رو به پایان است، وزیران و وكیلان و دو پسر خود را احضار كرد. و بعد ار نصیحت‌ها و وصیت‌هاى طولانى حرفى را زد كه همه منتظرش بودند. راویان، سخنانش را اینگونه نقل كرده اند: « اما در مورد جانشین. از آنجا كه من همیشه به رعایا احترام گذاشته‌ام و حقوق آنها را محترم شمرده‌ام، در مورد جانشینی هم، انتخاب را به عهده خودشان می‌گذارم. به این صورت كه بعد از مرگ من به هر كدام از شما یك دهم ثروت خزانه به عنوان ارث داده مى‌شود. و یك سال به شما مهلت داده مى‌شود تا براى خودتان تبیلغات كنید. بعد از آن، وزیر دست چپ انتخابات برگزار كند و هر كدام از پسرانم كه رای بیشترى آورد پادشاه شود. در طول این یك سال هم وظایف پادشاهی موقتا به عهده وزیر دست راست خواهد بود.»

فردای آن روز پادشاه دار فانی را وداع گفت. و از آنجا كه بین مردم بسیار محبوب بود – برخلاف اكثر پادشاهان – تمام كشور هفت روز و هفت شب عزادارى كردند. و بعد از آن هم وزیر دست راست، حكومت را – موقتا – در دست گرفت.

گفتیم كه پادشاه دو پسر داست. پسر بزرگتر خیلى شبیه پدرش بود. جوانی رعنا و دانا و پر قدرت، كه با همه مهربان بود و آزارش به كسى نمى‌رسید. اما پسر كوچكتر... اینجورى در موردشات قضاوت نكنیم بهتر است. بگذاریم راوى قصه‌اش را بگوید و شما خودتان قضاوت كنید.

وزیر دست راست پول‌ها را به پسران داد و برای هردوى آنها آروزى موفقیت كرد و پیشانى هردو را بوسید و گفت: « امیدوارم هركدامتان كه پادشاه شدید، راه پدرتان را ادامه دهید. كه خدا رحمتش كند، بسیار پادشاه عادل و رعیت پرورى بود. بر خلاف اكثر پادشاهان » و این جمله آخر را در دلش گفت.

پسر بزرگتر كه عقیده داشت خوب بودن براى مقبول بودن كافیست و در یك كتاب روان‌شناسى هم خوانده بود كه محبوبیت زمانى به‌دست مى‌آید كه دنبالش نباشید، به زندگى عادى خودش ادامه داد. البته چون ثروت زیادى داشت – لابد شما هم مى‌دانید كه یك دهم ثروت خرانه، پول هنگفتى است –  بیشتر از قبل به مردم كمك مى‌كرد. و به مرور آوازه‌اش در شهر پیچید كه دستش به خیر است و به مردم كمك مى‌كند. چند ماهى كه گذشت، خانه‌اش شده بود پاتوق نیازمندان. مى‌آمدند و نیازشان را مى‌گفتند و پسر بزرگتر هم در حد وسعش كمكشان مى‌كرد. یك روستا را هم كه در آتش سوخته بود از نو ساخته بود. كه این را مردم خیلى دهن به دهن نقل مى‌كردند. یك سیل‌بند هم براى یكى از شهرهاى دوردست كشور ساخته بود تا از سیل‌هاى موسمى در امان باشد. و به پیشنهاد او و كمك مردم، انبار بزرگ آذوقه و غلات كشور را هم تعمیر كردند و یك سوله هم به آن اضافه كردند. خلاصه، برادر بزرگتر  در این چند ماهى كه گذشته بود بین مردم خیلى محبوب شده بود و اگر روزها در شهر مىگشتى تك‌و‌توك مى‌شنیدى كه مردم مى‌گفتند الحق كه این پسر خلف همان پدر است. قصه برادر بزرگتر را تا همین‌‌جا داشته باشید تا برویم سراغ برادر كوچكتر.

برادر كوچكتر پول را كه گرفت با خودش گفت كه یك سال براى تبلیغات خیلى زیاد است. شش ماه هم كافیست. تصمیم گرفت شش ماه اول را با ارثیه خود – كه پول زیادى هم بود –  تجارت كند و بعد از آن به كشور بازگردد. نصف داراییش را نیشكر خرید. كه محصول اصلى كشور بود. و نصف دیگر را هم براى خرج سفر نگه داشت. و به سمت چین و ماچین سفر كرد. نیشكر‌ها را آنجا فروخت و سود زیادى كرد. از چین اسباب‌بازى خرید و به ایران برد و از آنجا نفت خرید و به آمریكا فروخت. – آن زمان هنوز در ایران نفت ملى نشده بود و آمریكا هم ایران را تحریم نكرده بود – از آمریكا بمب اتم خرید و به پاكستان برد و همین كارها را كرد و هر بار پولش چند برابر شد و نهایتا به كشورش بازگشت. از آنجا كه یك ماه علافى در گمرك ایران و یك ماه این در و آن در زدن براى گرفتن ویزاى‌ آمریكا را از قبل حساب نكرده بود، سفرش به جاى آنكه شش ماه طول بكشد، هشت ماه طول كشید.

در این هشت ماه برادر بزرگتر در كشور خیلى محبوب شده بود و برادر كوچكتر تقریبا از یاد مردم رفته بود. برادر كوچكتر با استقبال گرم برادر بزرگتر و ورزاى دست راست و چپ و كلى دبدبه و كبكبه به آغوش میهن بازگشت. و از آنجا كه چهار ماه بیشتر وقت نداشت خیلى سریع دست به كار شد. چهل نفر از مردم شهر را به طور رندوم – البته خدا عالم است كه رندوم بود یا نه – انتخاب كرد و هفت روز و هفت شب مهمانى برپا كرد و خوردند و نوشیدند و خواندند و خوش گذشت. هفته بعد همین كار را با چهل نفر دیگر كرد. لابد شما با خودتان مىگویید كه چقدر ابله! اینجورى كه نمى‌شود همه مردم را جذب كرد. اما بهتر است صبر كنید تا راوى، قصه‌اش را ادامه دهد. چند هفته‌اى كه گذشت آن چهل نفر چهل نفر‌ها براى مردم دیگر از سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر تعریف‌ها كردند و یواش یواش آوازه سخاوت و مهربانى و مرام برادر كوچكتر در همه مملكت پیچید. بقیه مردم هم كه دوست داشتند شنیده‌ها را خودشان ببینند و خودشان هم از سفره كرم برادر كوچكتر بهره ببرند و از بقیه كم نیاورند و در شهر هم سربلند باشند كه مورد توجه شاهزاده هستند، سعى مى‌كردند خود را به برادر كوچكتر نزدیك كنند و خودشان را در دلش جا كنند! و خلاصه همه دوست داشتند از دوستان برادر كوچكتر باشند. به هر حال دوستى با برادر كوچكتر خیلى مزایا داشت. بر خلاف برادر بزرگتر – چون او به دوست و غیر دوست یك جور كمك مى‌كرد – كم كم همه جا صحبت از مهربانى‌هاى برادر كوچكتر بود. برادر كوچكتر چند بارى هم در میادین مهم شهرهاى كشور سخنرانى‌هاى پرشورى كرد و بسیار به مردم مىگفت كه خیلى آنها را دوست دارد و همه چیزش مال مردم است و بدون آنها هیچ مال دنیا به دردش نمى‌خورد. و تمام این هشت ماه – كه یك ماهش را در گمرگ ایران علاف بوده و آخرش با رشوه دادن كارش راه افتاده و یك ماهش را هم دنبال ویزاى آمریكا بوده – براى این تجارت كرده است كه پولش بیشر شود و بیشتر بتواند به مردم خدمت كند و الخ. و آنقدر این محبوبیت زود به دست آمده براى برادر كوچكتر جذاب بود كه دیگر خیلى به انتخابات و پادشاهى هم فكر نمى‌كرد. دوست داشت بیشتر و بیشتر محبوب شود. و اساسى لذت مى‌برد!

برادر كوچكتر... مى‌بینید من راوى هم برارد بزرگتر را فراموش كرده ام. چه برسد به مردم شهر. خلاصه، وزیر دست چپ انتخابات را در سلامت كامل و البته با نظارت وزیر دست راست برگزار كرد و برادر كوچكتر به عنوان پادشاه جدید انتخاب شد. بعد از اعلام نتیجه، دو برادر همدیگر را در آغوش گرفتند و برادر بزرگتر به برادر كوچكتر تبریك گفت و پیشانى او را بوسید و براى او آرزوى موفقیت كرد. به میمنت و مباركت پادشاهى جدید هفت روز و هفت شب جشن و پایكوبى برپا بود و همه خوردند و نوشیدند و خواندند و خوش گذشت.

بعد از آن برادر بزرگتر پیش دایه‌اش رفت. كه بعد از مرگ مادرش در پنج سالگى مانند مادرى مهربان او را بزرگ كرده بود. كمى گریه كرد و گفت از اینكه پادشاه نشده ناراحت نیست. ولى تحمل ندارد كه اوضاع سالهاى بعد كشور را ببیند. و براى همین دوست دارد سفر كند. دایه‌اش كه همیشه در دلش مى‌خواست كه برادر بزرگتر پادشاه شود اشك‌هایش را پاك كرد و سعى كرد كه برادر بزرگتر را از سفر بازدارد. به او گفت: « پسر عزیزم، مگر كارتون Lion King را ندیده‌اى؟ Simba هم مثل تو از كشورش رفت. و بعد فهمید كه نباید مى‌رفته است. برادر بزرگتر پیشانى دایه‌اش را بوسید و گفت: « حیوانات جنگل دوست داشتند كه Simba پادشاه شود. و براى همین هم او نباید فرار مى‌كرد. ولى مردم كشور ما برادرم را انتخاب كرده‌اند و من به نظر آنها احترام مى‌گذارم و حق را به آنها مى‌دهم كه این را از پدرم آموخته ام. و مىخوام مثل كرگدن، تنها سفر كنم.» و این جمله آخر را در دلش گفت.

دایه‌اش دیگر حرفى براى گفتن نداشت. فقط خوشحال بود كه هنوز صادق هدایت بوف كور را ننوشته و قصد خودكشى به كله فرزندش نمى‌زند. پیشانى برادر بزرگتر را بوسید و براى او آرزوى موفقیت كرد. و برادر بزرگتر هم توشه‌اى مختصر برداشت و راهى سفر شد...

از اوضاع كشور بعد از پادشاهى برادر كوچكتر اخبار زیادى در دسترس نیست. چرا كه در یكی از جنگ‌هاى داخلی خانه راوى‌ به آتش كشیده شد و همه اوراق و اسناد وى سوخت. و همین‌ها هم كه باقی است جاى شكرش باقی است.

اما راویان جسته و گریخته از پیرمردى فاضل حكایت كرده‌اند كه از شهرى به شهر دیگر سفر مى‌كرده. و داستان دو برادر را براى مردم تعریف مى‌كرده. در آخر هم اشك‌هایش را پاك مى‌كرده. و به سفرش ادامه می‌داده. تنها. مثل كرگدن.



قسمت نظرات



1- داستان یك دانشجوی دم بخت

( تاریخ : 1388.11.16 )

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.


با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

 دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!

  

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

 

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!

 

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

 

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

 

چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند! 

 

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

 

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

 

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!


دوشنبه:  امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!

 

شنبه:  امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

 

یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

 

ترم آخر :  امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم.


قسمت نظرات

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
*********************************
دسته بندی داستانها

داستانهای آموزنده

داستانهای عاشقانه

داستانهای زیبا و جذاب

داستانهای زیبا و شیرین ملانصرالدین

داستانهای دوستی

داستانهای كوتاه


*********************************
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستانهای خود را در موضوعات مختلف میتوانید برای ما ارسال كرده تا با نام شما در سایت قرار گیرند
داستانهای خود را از قسمت تماس با ما ارسال كنید


كلمات كلیدی : داستان جدید ، داستانهای عاشقانه ، داستان كوتاه آموزنده، داستانهای جذاب ، داستان شنیدنی ، داستان زیبا و باحال ، نازترین داستان ها

تماس با ما

ما را از پیشنهادات و انتقادات خود جهت پیشرفت سایت بهره مند سازید

درباره وبلاگ

با سلام . سایت موزیك توپ جهت دانلود آهنگهای جدید و به روز ایجاد شده و هر روز با 10 الی 20 آهنگ جدید به روز می شود. پس مرجع كاملی برای دانلود آهنگ می باشد. برای دانلود آهنگ و موزیك ویدئو و آلبوم های ایرانی و خارجی از هر خواننده فقط آدرس www.music2p.mihanblog.com را به یاد داشته باشید.
با تشكر از انتخاب سایت ما برای دانلود آهنگهای دلخواهتان.
مدیر وبلاگ : محمد

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

** برای باخبر شدن از آهنگ های جدید و همچنین دانلود آهنگهای جدید هر روز در ایمیلتان ، در خبرنامه زیر ثبت نام كنید تا از امروز شاهد آهنگ های جدید در ایمیلتان باشید. برای ثبت نام در كادر اولی نام خودتان را وارد كنید و در كادر بعدی ایمیلتان را وارد كنید و بعد دكمه (ارسال به خبرنامه) را كلیك كنید. بعد از ثبت نام هر روز میتوانید در ایمیلتان آهنگهای جدید را دانلود كنید. **





Powered by WebGozar